تبليغاتX
kine dirin


kine dirin

چهره عزرائیل از نگاه ...

آدم اینجا تنهاست.به نرمی قدم مرگ می رسد.از پشت روی شانه ما دست می گذارد...نمی دانم پس از مرگ چه خواهد شد؟!

دریچه شهور مرا بهم بزنید.مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید...نفس آدمها سر به سر افسرده است.انتظار چه بیهوده است...بی تابی انگشتانم عطش تنهایست.دارم آتیش میگیرم.چه آتیشی؟اکه آب اقیانوس های عالم را روی آن بریزید زبانه هایش آرام نمی گیرد...

آیا در این دنیا کسی هست که بفهمد که در این لحظه چه میکشم؟؟؟چه حالی دارم؟؟؟چقدر زنده نبودن خوب است؟خوب...خوب...خوب...

زمانی دستم را دراز کردم که دستی نبود...

من هرگز از مرگ نمی هراسم.مهربانی جاده ای است که هر چه بیشتر روند خطرناک تر می شود.نمی توانم باز گردم...

با من مدارا کنید!اینجا جای من نیست.روی این زمین غریبه ام.نباید اینجا می آمدم...تبعیدگاه!!!...چه گناهی؟؟؟دروغ؟ناسزا؟تحمت؟دزدی؟بی احترامی؟بد اخلاقی؟عاشقی؟

گناه من چیه؟ها؟

نوشته شده در 88/09/19ساعت توسط آتیش| |

بی خیال این زندگی...

بی خیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال!!!

نوشته شده در 88/08/25ساعت توسط آتیش| |

 
گاهی اوقات ادم دوست داره بره به گذشته  هر ماهی تو گذشته برای خودش یه رنگو بویی داره و یه حسی که یا ناراحتت می کنه و یا خوشحال.گاهی هم دوست داریم بخوابیم و فقط تو رویاهامون باشیم..جوری که نتونیم مرز واقعیت و رویا رو تشخیص بدیم.خیلی موقع ها همم ادم دوست داره که حرف بزنه تا یه سری ابهاماتو رفع کنه ولی جون حرف زدن و تعریف کردنو نداره.جوریکه ترجیح میده شرایطو بسپاره به دست باد.....یه مدت نمیام اینجا...حوصله ندارم و مهم تر اینکه حرفی هم برای گفتن ندارم
نوشته شده در 88/07/24ساعت توسط آتیش| |

دلم می خواد بنویسم...ولی انگار نمیشه راستش نمیدونم باید ازکجا شروع کنم انگار دارم دور خودم میچرخم

 بدون اینکه بخوام سرم گیج میره و میاستم انگار همه بهم زل زدن و منتظرن که ببینن چه اتفاقی قراره واسم

بیفته میترسم وقتی این نگاها رو میبینم بازم گیج میشم یه نگاهی به آسمون میندازم و دنبال ستاره ام میگردم

 ستاره ایی که همیشه حرفامو گوش میده ولی انگار اونم مثل هرشب نمیدرخشه انگار اینبار اون میخواد حرف

بزنه گوشامو تیز میکنم که بتونم بشنوم ولی هیچ چیزی جز سکوت نیست قدیما وقتی خیلی ساکت بودم همه

نگران میشدن ولی اینبار همه ساکتن در حالی که من حرف میزنم ولی اونا سکوت کردن بنظرت الان منم باید

نگران باشم که چرا برعکس شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

برام همه چیز عجیبه گاهی این سکوت بهم آرامش میده و گاهی میترسونتم !

 

چندشبه پیش خواب دیدم مردم و از بالای یه پشت بوم دارم به جسدم نگاه میکنم  باز همه چیز آروم بود هیچ

 کسی اطرافم نبود اولین باری بود که به هیچ کسی احتیاج نداشتم وقتی از خواب بیدارشدم چند دقیقه ای به خوابم

 فکر کردم پیش خودم گفتم یعنی اینقدر راحت همه چیز اتفاق میافته بی سر و صدا انگار دیونه شدم فقط دلم

میخواد حرف بزنم شاید حرفام بی ربط باشه...گیجه گیجه ام حتی احساس میکنم خدا هم داره بهم نگاه میکنه و

 منتظره تا ببینه من چیکار کنم انگار بهم یک فرصت داده ولی من هنوز متوجه این فرصت نشدم...نکنه کارایی

 رو که توی زندگیم میکنم اشتباههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ماه رمضان امسال واسم ی پیغام آورده ولی انگار یه چیزی مانع شده ......................

 

نوشته شده در 88/06/31ساعت توسط آتیش| |

(وجودم) تنها یک (حرف) است و (زیستنم) تنها (گفتن) همان یک حرف...

نوشته شده در 88/06/30ساعت توسط آتیش| |

عهدم کردم که هیچی مثل قبل ننویسم!

و تا حالا هم سعی خودم رو کردم!

ولی خدایا

فقط یک خواهش!!!!!

خواهش می کنم سرنوشت من رو دست اون نده!

خدایا التماس می کنم!!!!!

نوشته شده در 88/06/20ساعت توسط آتیش| |

نوشتن برای فراموش کردن است...نه به یاد آوردن!

نوشته شده در 88/06/16ساعت توسط آتیش| |

همیشه از آدمای عصبانی بدم می یومده. به نظرم آدمای ضعیفی بودن، آدمایی که رو اعصابشون و

خودشون کنترل ندارن و نمی دونن که چه قیافه های وحشتناکی پیدا می کنن وقتی خشمگین

می شن...از این جمله هم همیشه متنفر بودم و حسابی کفرم رو درمی آوُرد: " حالا من عصبانی بودم

 یه چیز گفتم.." .  اَه   اَه... با خودم می گفتم چرا باید عصبانی بشی و یه چیز بگی که بعدش

پشیمون بشی!

از یه چیز دیگه که خیلی خیلی متنفر بودم و هستم و خواهم بود و احتمالاً از مرگ برام بدتره،

حس مزخرف و چندش آورِ " پشیمونی" است! واقعاً ازش بدم میاد، اگه یه اشتباه کوچیک

بکنم، تا سالیان سال یادم نمی ره. مثلاً من خرید های اشتباه سال گذشته یادمه! اِنقدر که حواسم

 رو جمع می کنم که اشتباه نکنم...

اما....

باورم نمی شه، نمی دونم چِم شده این مدت! دو- سه ماهی می شه که ضریب اشتباهاتم رفته بالا!

 از همون پارسال با اون خرید های اشتباه شروع شد و اخیراً شدت پیدا کرده! بدتر از اون تو همین چند

 روزِ اخیر، چند بار کنترل اعصابم رو از دست دادم و بعدش پشیمون شدم! وای! واسه من غیر قابل تحمله!

یعنی چه بلایی داره سرم میاد؟ این طوری ادامه بدم تا یکی دو ماهِ دیگه، در اثر اشتباهات ِ مکرر و 

پشیمانی های بیش از حد تحمل، می میرم!

اصلاً باورم نمی شه که اون آدمی که چند روز پیش کنترل اعصابشو از دست داد و داد زد، من بودم.

هی اون لحظه رو مرور می کنم و درست و حسابی یادم نمیاد که چی شد و چی گفتم و کی کجا

بود....ولی حالم بد می شه از یاد آوریش. از اون بنده ی خدا هم دو بار معذرت خواهی کردم، تازه درست

و حسابی هم ندیده بودم که سرِ کی داد زدم، بس که دور و برم شلوغ بود.

خلاصه نگرانم....آدم مزخرفی شدم... این خودمو دوست ندارم...ضعیف، کم آورده، دائمُ الاشتباه،

 خشمگین....و پشیمان.

 قرار نبود نثر این نوشته این طور باشه، تو ذهنم یه نوشته ی کاملاً جدی و نشان دهنده ی صریح ِ

واقعیت هایِ تلخ ِ احساساتِ عذاب آور ِ این روزهای گذشته بود، ولی خب اینطوری از آب در اومد...حمل

بر شادمانی و خجسته حالی نشود که بسی گرفته ایم از این احوال...

 

نوشته شده در 88/06/02ساعت توسط آتیش| |

 
می گم:"به نفع همتون من از جام پا نشم."

هیچ کس نیست خایه داشته باشه بپرسه چرا!؟

عربده هایی میزنم..که تا حالا از خودم نشنیدمشون...

داغوووووووووون شدم...داغون!

تو رو خدا برو یه چیزی بیار که آرومم بکنه!

تو رو خدا...

تیغ داری؟

میدونی چیه؟

نا خواسته له میشم!!!!!!

 

نوشته شده در 88/06/02ساعت توسط آتیش|

دنيا ديوار هاي بلندي دارد. در هاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند. نمي شود از ديوار هاي دنيا بالا رفت. نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد. كاش اين ديوار ها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد. شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد. با اين ديوارها چه مي شود كرد؟.....مي شود از ديوار ها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي برداشت كند و كند.....شايد دريچه اي، شايد شكافي، شايد روزني.... هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم به قدر يك سر سوزن، براي رد شدن نور، براي عبور عطر و نسيم و براي عبور خيلي چيز هاي ديگر. بگذريم. گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن و فكر مي كنم و اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم. اما هيچوقت همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند. ديوار هاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار. مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه همسايه مي اندازد به اميد اينكه شايد در خانه باز شود. گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار، آن طرف حياط خانه ي خداست. و آنوقت هي در مي زنم و در مي زنم و مي گويم: دلم افتاده تو حياط شما مي شود دلم را پس بدهيد؟!... كسي جوابم را نمي دهد. كسي در را برايم باز نمي كند اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف همين. و من اين بازي را دوست دارم و انقدر اين بازي را ادامه مي دهم و دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند، تا ديگر دلم را پس ندهند تا آن در را باز كنند و بگويند بيا خودت دلت را بردار و آنوقت من مي روم و ديگر بر نمي گردم. من اين بازي را ادامه مي دهم!...
نوشته شده در 88/05/03ساعت توسط آتیش| |


Design By : Night Skin